بسته بودن نظرات وبلاگ من را از یک جور لذت سادیسمی بهره مند می کند که قابل توصیف نیست. اصلاً از وقتی نظرات را بسته ام
شوهرم* را یک جور دیگر دوست دارم. داریم خوب و خوش زندگیمان را می کنیم و بقیه هم چاره ای ندارند جز اینکه نظاره گر باشند. ختم کلام این که پای همه را از زندگی مشترکم بریدم و دیگر غمی ندارم. شاید یک روزی برسد که نظرم را عوض کنم و در ارتباط را دوباره باز کنم اما فعلاً نه...فعلاً چیزی بیشتر از خواندن از خوانندگان وبلاگم نمی خواهم. بخوانید و شکرگزار باشید و دم نزنید.
* این را اصطلاحاً به وبلاگم می گویم، یک وقت فکر نکنی رقیب داری دوست پسر عزیزتر از جان.
+
تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 4:5 بعد از ظهر
نويسنده
کتاب خور
شادی که می گوید برای دوچرخه یادداشت بنویسیم و از کتابمان و کارگاه رمان نویسی بگوییم یک طرف، پنج شنبه همشهری خریدن به هوای دوچرخه یک طرف دیگر، بعدش مقدمه اش را که نمی دانم حدیث نوشته یا شیوا حریری یا کدام دوچرخه ای دوست داشتنی دیگری آن هم یک طرف دیگر. قلبم فرو می ریزد وقتی می بینم نوشته:
جالب است که از این شش نویسنده سه تن (شادی خوشکار، راحیل ذبیحی و مریم محمد خانی) یا از نوجوانی همراه دوچرخه بوده اند یا هنوز هم از همکاران دوچرخه به شمار می آیند...
این روزها همش نوستالژی من را می کشد، همش!
و این بود آن چه من نوشتم:
دوچرخه جان نوشتن برای تو من را بیش از آنچه فکرش را بکنی
نوستالژیک می کند. از آن موقع زمان زیادی نگذشته. از زمان خبرنگار افتخاری دوچرخه
بودن و تند و تند نامه نوشتن و پنج شنبه های سرنوشت ساز. پنج شنبه هایی که نقطه
عطف هفته بودندچون دوچرخه را می آوردند. از آن زمانی که خودم نوجوانی بودم پشت
نیمکت های لق لقوی دبیرستان و توی چرک نویس های کاهی ام به جای مساله حل کردن
داستان می نوشتم. داستان هایی با قهرمانان نوجوان که هم سن خودم هم بودند. حتی با خودم
بزرگشان می کردم. مثلاً اگر در چهارده سالگی می رفتم سراغ چیزهایی که در دوازده سالگی
نوشته بودم، همه را عوض می کردم تا قهرمانم هم چهارده ساله باشد. صدف و دوستانش هم
از همین دسته بودند و من فکر می کردم سرنوشت همه شان این شده که میان ده ها فایل
کامپیوتر یا دستنوشته های پخش و پلا خاک بخورند. دنیای آدم بزرگ ها دنیای بدی است.
آدم که تویش بیفتد، مثل باتلاق تویش فرو می رود و فکر می کند که مهم ترین چیزها آن
جاست، من هم همین بلا داشت سرم می آمد تا این که خیلی اتفاقی سر از انجمن
نویسندگان کودک و نوجوان درآوردم و از آن جا هم چشم باز کردم دیدم، سر کارگاه های
رمان نویسی آقای عموزاده خلیلی نشسته ام که روزگاری خودش عمو سردبیر همین دوچرخه
بود، و مگر می شود دوباره توی دل نوجوانی برنگردی و شخصیت های قدیمیت را یکی یکی
بیرون نیاوری؟ این طوری این بچه ها دوباره زنده شدند، این بار بدون بزرگ شدن، همان
پانزده ساله هایی که در پانزده سالگی خودم خلق شده بودند. من سراپا تردید بودم
اما. شبیه یک علامت سوال بزرگ و دچار یک وسواس غریب برای هر خطی که می نوشتم. تمام
روزهای گرم تابستان که دور میز می نشستیم و تمرین می کردیم که داستان نویس های
بهتری باشیم، من اساساً مطمئن نبودم که بتوانم یک کار درست و درمان را به سرانجام
برسانم. وسط های راه حتی پشیمان هم شدم و اگر آقای خلیلی در نقش کاتالیزگر عمل نمی
کرد، صدف و دیگر بر و بچه ها در همان فایل کامپیوتری که سال 84 سیو شده بودند،
باقی می ماندند. اما آخر سر نشستم و مجبورشان کردم که زنده بشوند و زندگی کنند و
از لای خط ها بیرون بیایند. به تک تکشان دستور دادم که کاری را که می گویم بی چون
و چرا انجام بدهند چرا که یک آرزو ته قلبم از پانزده سالگی مانده و باید هر جور
شده برآورده بشود و شد! و شد...
راحیل ذبیحی- اردیبهشت 91
برچسبها:
نوستالژی,
دوچرخه
+
تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:47 بعد از ظهر
نويسنده
کتاب خور
من این روزها شانزده ساله ام، نهایتاً هفده. هر چه هستم یک نوجوانم که منتظر است برای بادبادکش باد بوزد، من غرق روزهای "چه کسی کتاب من را چاپ می کند؟" و "چه کسی من را توی 40چراغ راه می دهد" ام، من غرق روزها من می خواهم "ادبیات بخوانم، هنر بخوانم، روزنامه نگاری بخوانم" ام. من الان می خواهم مثل هرمیون گرنجر یک زمان برگردان داشته باشم و برگردم به سال 85 به آن شب یلدای 40 چراغی که پشت درهای اریکه ماندم و وقتی برگشتم خانه از ناراحتی و عصبانیت زیر دوش گریه کردم چون تنها دلخوشیم در روزهای مقنعه ای دبیرستان خراب شده بود. می خواهم به آن روز برگردم و راحیل 16 ساله را بغل کنم و بگویم گریه نکن دخترک عزیز، اتفاق های خوبی می افتد، همان جوری که دوست داری، دقیقاً مو به مو، همان طور که دلت می خواهد، غصه نخور عزیزم، نمره ی هندسه ات را هم فراموش کن، و جوش هایت را هم و گم نام بودنت را هم، همین طور که گوشه و کنار دفتر فیزیکت را سیاه می کنی خوب است، همین طوری ادامه بده، روی کاغذهای چرک نویست به جای مساله حل کردن از آریانا و دوستانش بنویس، قصه هایت را نگه دار دخترک، این ها بعداً به کارت می آیند. به حرف آدم بزرگ ها هم گوش نکن، آن ها همیشه دوست دارند چیزهای امن و خسته کننده را انتخاب کنند، تو برو دنبال the road not taken وای ولی تو که هنوز رابرت فراست را نمی شناسی! این ها اشک است. این لعنتی ها اشک است که چشم های من را تار می کند. از یک طرف نوستالژی می آید، از یک طرف هیجان می آید، از یک طرف دلم می لرزد و من فقط یک بیابان لازم دارم، یک بیابان ناقابل که فریادهای من را توی خودش جا بدهد، فریادهای من موفق شدم، من رسیدم، من انجام دادم، من دقیقاً همان جایی ام که در شانزده سالگی دلم می خواست در بیست و یک سالگی باشم، کسی نمی خواهد در زمان عقب برود؟ اگر می رود از طرف من برای خود شانزده ساله ام که آن جا روی تخت افتاده و دارد بالشش را با اشک خیس می کند پیغام ببرد، که آینده همان جوری است که دوست دارد، فقط صبر کند، دلم برای دخترک می سوزد، گناه دارد، هنوز یاد نگرفته نباید انقدر زندگی را جدی بگیرد، کسی نمی خواهد برود؟ من یک پیغام دارم که باید حتماً برسانمش...
http://myden.blogfa.com/post/8/The-one-The-only-40cheragh-
http://myden.blogfa.com/post/14
برچسبها:
40,
نویسندگی
+
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 11:5 بعد از ظهر
نويسنده
کتاب خور
+
تاريخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 2:25 بعد از ظهر
نويسنده
کتاب خور
هر زنی در زندگیش با چند چیز خیلی درگیر است یکی از آن ها موست. مقدار زیادی از مو در اقصی نقاط بدن هست که باید نیست و نابود بشود، به هر شیوه ای که شده از موچین گرفته تا موم داغ، مشاغل زیادی در راستای حذف موهای زائد از زندگی زنان و بعضاً مردان ایجاد شده. مقداری مو هست در دو سه جای بدن که یک تار گندیده اش هم غنیمت است، یعنی بر سر و ابرو و پلک. هزار مدل دارو و تقویت کندده و ماسک و محلول هم هست، جهت تقویت کردن، پرپشت کردن، حجم دادن و تغییر رنگ دادن این موها. به این دسته موها باید توجه شود. باید به آن ها مدل داد. دوستشان داشت، از آن ها مراقبت کرد. یعنی کار خدا از این ور یک سری مو را هی از بیخ و بن می زنی از آن ور رشد می کنند، از آن ور یک سری مو را هی می گویی نریزید در بیایید و از این بساط ها.
یک درگیری دیگر یک زن می تواند ظروف باشد. بله ظروف. شما به مادرتان نگاه کنید یا به خاله یا عمه تان. از صبح این زن ها باید، ظرف های صبحانه را بچینند، بعد جمع کنند، بشورند حالا با دست یا ماشین ظرفشویی بعد ناهار درست کنند طبعاً در تعدادی ظرف، بعد ظرف های ناهار را بچینند جمع کنند، بشورند و به همین ترتیب شام را. چنانکه بنده در تعطیلات عید شاهد بودم در صورتی که یک زن خانه دار سنتی باشید همواره باید به یک تعداد ظرف رسیدگی کنید. تازه من وارد بحث ظرف میوه و پیش دستی نشدم.
+
تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 9:31 بعد از ظهر
نويسنده
کتاب خور