خب حالا بذارید روشنتون کنم رفقا! بدجوری سرکارید! چند وقت پیش عمه م یه ای میل برام زد که شامل عکس celebrity ها بود با میک آپ و بی میک آپ!! وشماها می تونید ببینید که خودتون با همون قیافه ی کاملاْ معمولی که از خواب بلند میشید چقدر خوشگلید و اونا بدون آرایش چقدر معمولی و حتی خیلی وقت ها زشتن! تازه یه سری نکته ی دیگه هم هست که باعث خوشحالیتون میشه مثلاْ این که شکیرا فقط ۱۵۰ سانت قد داره(آخی کوچولو!) یا آنجلینا جولی مدام افسرده میشه و کارش به خودکشی و خود زنی هم رسیده و الان چند وقته به لطف برد خان و کلکسیون بین المللی بچه هاشون حالش بهتر شده(آدم باورش نمیشه نه؟)
من براتون اینجا عکس جنیفر و هیلاری داف رو گذاشتم بقیه رو هم خودتون می تونید برید توی این لینک ببینید البته به شرط داشتن فیلتر شکن!


نتیجه گیری ها:
من=کودک![]()
بتون=من![]()
بتون=کودک![]()
من=مت![]()
خودتون ادامه بدید
.
.
.
.
.
به هر حال تنها روزیه که مال خود خودمه!! مت هم که اون سر دنیاست مزاحمتی ایجاد نمی کنه!!!
سلام ۱۹سالگی!!!![]()
پ.ن۱:خیلی مرسی از جوانمرد که سحرخیزانه اولین نفری بود که تولدم رو تبریک گفت بدجوری شادمان شدم!!!(تو پست قبلی کامنت گذاشته!) راستش من این پست رو دیشب نوشته بودم ساعت نمایششو واسه ۷صبح امروز تنظیمیده بودم ولی نمی دونم چرا چل بازی در آورد نیومد!!
پ.ن۲:هر سال تولدم یه اتفاقی می افته چون خدا میخواد بهم یادآوری کنه حالا خیلی هم دور برت نداره غره نشو!سه سال پیش پام تو گچ بود(تو اسکیت داغون شد!!) امسال سرما خورده م با یه گلو درد بدجور!! نمی خواین یه کم به حالم دل بسوزونید؟؟؟؟![]()
پ.ن:بچه ها hoho کیه واسه من کامنت خصوصی گذاشته؟ یه جوری هم حرفیده انگار همو می شناسیم؟
ولی فکر کنم اشتباه گرفته ها...آخه یه جمله ای به کار برده که اصلاْ در مورد من صدق نمی کنه! کیه؟ زود بیاد خودشو معرفی کنه دارم چل میشم!
می دونم خیلی وقته ننوشتم! می دونم خیلی هاتون شاکی شدین! بعضی ها هم دلخور خیلی ها هم واسشون فرقی نمی کنه!(حالا وبلاگ من سر جمع این همه خواننده نداره که به سه قسمت به این بزرگی تقسیمش کنم ولی خب حالا یه کم خودمو تحویل گرفتم!)....نمی دونم دردم چی بود! بیشتر حس می کنم این یه نوع مرضه که تابستونا میفته به جونم! تا جایی که خودم آمار خودمو دارم تابستونا عملاً میزان نوشتنم به صفر می رسه... اصلاً راست و حسینی بهتون بگم من یکی از معدود آدماییم که از تابستون خوششون نمیاد! همون یه هفته ی اولش به آدم حال میده! بقیه ش فقط گرم و دراز و کسل کننده است!...برای کسی که از جنس پاییزه تابستون هیچ جوره قابل تحمل نیست...الان که روزا کوتاه شده بوی پاییز میاد هوا خنک شده و گهگاه آسمون یه حالی بهمون میده و بارون میزنه من عرشو سیر می کنم!!
احتمالاً همتون دیگه می دونید من ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران قبول شدم!! میزان خوشحالیم به هیچ وجه قابل توصیف نیست به خصوص این که اولش منو مردود اعلام کردن و من به مدت 36 ساعت تو کما بودم تا دوباره بهم تلفن شد و کد رشته مو بهم گفتن!! خیلی راجع به حکمت این مساله فکر کردم و به این نتیجه رسیدم خدا خواسته یه امتحان درست و حسابی ازم بگیره!! ببینه واقعاً لیاقتشو دارم برم رشته و دانشگاهی که همیشه دلم می خواست یا نه!!شب احیا به 45 جوشن کبیر که رسیدم خوابم بردصبح که بیدار شدم از دست خودم عصبانی بودم تا اینکه از سارمان سنجش زنگ زدن!!خدا با همون 45 تا هم جوابمو داده بود!! خودش می دونه که عاشقشم!... ساعتهای سختی بهم گذشت که دوست ندارم با توصیف لحظه لحظه ش ناراحتتون کنم!
این چند وقت به شدت مشغول مرتب کردن و تمیز کردن تک تک زوایای اتاقم بودم! می دونم خیلی ها الان ابرو میندازن بالا که این کار یه صبح تا شب تمومه ولی شماها که منو نمی شناسید! خامید همتون! هیچ کس توی این دنیا به اندازه ی من خرت و پرت نداره و هیچ کس هم به اندازه ی من جاش کم نیست اینه که من رسماً به فنا رفتم تا این اتاق تکونی تموم شد(تازه الان یه خرده اش مونده دارم روندش می کنم میگم!!)
15 روز دیگه که بگذره من 19 ساله میشم!! رسیدن به این سن هم یه جورایی خوشحالم می کنه هم ناراحت!! بیشتر ناراحت!! چون احساس می کنم سالهای خوب و بی دغدغه ی نوجوونی رو بیخودی هدر دادم! بیخودی سر هیچی اعصابمو خرد کردم! الکی ترسیدم و نگران شدم!!البته شاید هم نارحتی نداره یه درسیه که آدم باید توی یه مرحله بگیره !من همیشه آدمی بودم که سخت می گرفتم!! همه چی رو بزرگ می کردم!! هنوزم مطمئن نیستم درست و حسابی درمان شده باشم!ولی خوشحالم از این که یه دوره ی جدید از زندگیمو دارم همون جوری شروع می کنم که همیشه دلم می خواست!! باورش سخته ولی دو سال پیش من ناامید ناامید بودم!! کاملاً دپرس!! فکر می کردم روزا و شبهای نارحتیم هیچ وقت تموم نمیشن!!
الان که دارم این پاراگرافو می نویسم تا حالا 4 تا دیگه با موضوعات دیگه نوشتم و پاک کردم ! نتیجه می گیریم رسماً بیهوده گویی هایم ته کشیده!! لطفاً کمکم کنید حس نوشتنم برگرده دارم چل میشم!
پ.ن۱:آهنگ you belong with me تیلور سوئیفت رو خیلی دوست دارم! کلاً خیلی دوسش دارم!
پ.ن۲: این سامانه ی الکترونیکی ثبت نام دانشگاه تهران هم دهان ما را...گلباران نمود!!
یکی نیست بگه با این وضعیت زیبای اینترنت در کشور نازنینمون خب چه کاریه؟ ما که باید واسه تشکیل پرونده بریم دانشگاه خب یهو همه کارا رو با هم می کنیم دیگه!!!
راحیل: بالاخره من نیز کافه النا رو آپ کردم!
سلام!!!
منو می شناسید ؟!! راحیل..!؟!هه هه نخیر گول خوردید ...
من رفیق راحیلم...واقعیتش اینه که من و راحیل افتادیم تو دام اعتیاد
نه منظورم اینه که افتادیم تو دام یکی از بازی های وبلاگی ...اصل بازی ماله توکای مقدسه که البته کسری اونو به ما معرفی کرد: بازی اینطوریه که من واسه خودم یه یار انتخاب می کنم و دعوتش می کنم که بیاد و تو وبلاگم یه پست به جای من بنویسه. هر چی که دلش بخواد. اما فقط یه بار. البته می شه بیشتر هم بشه (ولی به نظرم مزه اش به همون یه باره).اون یار من می تونه ازم بخواد که منم واسش یه پست بنویسم ، می تونه هم نخواد و ضایم کنه !!!هر بار که دلم خواست یه نفر رو می گم که یارم بشه.!!!اگه اشتباه نکنم تو هر وبلاگ پستی که بیشترین نظر رو داشته باشه نویسنده اش برنده است!!!![]()
خوب اینم شروع بازی منو راحیل...!!!![]()
داشت یادم می رفتا
...من همون صاحب کافه ای ام که راحیل توی پست قبلی نه قبلی اش پشتم غیبت کرده بود!!!(تازه بدون پرسیدن از من اطلاعات غلط بهتون داده...تا دلتون بخواد شهید بهشتی زدم!!!)![]()
![]()
می دونم خیلی حرف زدم
بریم سر اصل مطلب : آقا داماد چند سالشونه!؟!!(می دونید که منم مثه راحیل امسال کنکور دادم اثرات اونه به دل نگیرید!!!![]()
)اینم بازی ما:
دقت دارید این لباس هایی که طرح خوشنویسی دارن و کل کشور رو گرفتن نوشته هاش همه تکراریه!؟! جهت رفاه حال شهروندان و هم وطنان عزیز تعدادی طرح جدید و ویژه برای انواع این نوع لباس ها (مانتو ، روسری،شال ،تی شرت ، زیر شلواری و انواع و اقسام لباس ها)آماده کرده ایم!!!(هر گونه دزدی برای طرح روی لباس بدون ذکر منبع پی گرد قانونی دارد!!!)
1- طرح های مناسب برای مانتو(پانچو):
جان جهان دوش کجا بودی؟!؟ نی غلطم پارتی تو برج بودی!!!
تو پیشی منو و میاو ..پس عشوه نریز و بیاو
آخه ساسی با من خیلی هپیه محلم نمی ذاره به بقیه(اینم واسه عشاق ساسی جون)
خرم آن روز که چون گل به چمن باز آیی
یا به بستان ز در بوتیک من باز آیی
چی شده کسی نگا نگا کرده تورو؟!!برم بکن ادبش!؟!؟
2- شال ،روسری،دستمال سر،دستار....:
زلف بر باد بده تا بدهی بر بادم bfات گردم و تو نیز بگردی دافم
داف های مو بلوند خیلی بهترند از مو مشکی ها( اینم برای دوستان مو بلوند)
حالا موهاتو بریز رو دوشت !!!
3 – تی شرت...تاپ...:
رفیق بی کلک مادر
می بینم که غرق حیرتی
مناسب برای لباسای آبی: ای آبی خوش سفر ...خوش آمدی از سفر
اینم یه طرح کاملا فلسفی ...مناسب برای اهل فلسفه:نناز به رنگ لباست که آخرینش کفن است!!!
عاشقی بد دردیه منم گرفتارش شدم
طرح هایی متناسب با لباس پسران:
*اینقدر قمیش واسه بنده نیا بغلی تو عشق است
* روی نگار در نظرم جلوه مینمود وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم
(البته این شعر رو به کمک رفیق شفیقم حافظ جون سرودم و همون طور که آگاهید دراین زمان و مکان نگار و مهتاب هر دو نام دوستان حافظ جان شیطان بلا می باشند!!!شایان ذکره که این بیت کاملا متناسب با پسرهایی است که دستی در کار خیر دارند و 24 ساعت شبانه روز در حال باز کردن بخت دختران هستند!البته می توان شعر را به صورت زیر برای لباس دختران نیز تغییر داد:
روی ممد در نظرم جلوه می نمود وز دور بوسه بر رخ آرش می زدم)
و اینم چندتا طرح لباس برای دخترا:
*من مدلم مدل D&G(نافرم متناسب با جمعیت خودشیفتگان)
*خوشگل و نازی چقدر جیگرتو خام خام بخورم!
*آخه چقدر خوشگلی تو بی شرف!؟!!
4 –شلوار...دامن..کمربند:
این کمره یا شاه فنره!؟!؟
غم و غصه رو ول کن و بچرخونش کمر رو !!!
کمرتو بلرزون با رادین بند!!!
البته در آخر هم باید یه راهنمایی تون کنم دختران دم بخت ... پسران در جستجوی دختر می تونید به جای شعر سفارش بدید مشخصاتتون رو به صورت زیر روی لباستون براتون خطاطی کنند:
نمونه=دختری هستم پری نام ...بروبچ جولی صدام می زنن...خوش قد و بالا ...20ساله...دارای لیسانس معماری از هاروارد شعبه قرپی آباد...ساکن یکی از برجهای فرشته...پدری دارم پولدارتادلت بخواد...ماشینم هم در حال حاضر پرایدوست!!!جهت کسب اطلاعات بیشتر 12 شب به بعد به این شماره پیامک ارسال کنید:....0937
یا برای برادران گرامی:پسری هستم اشکان نام...24ساله..مجرد...فوق دیپلم آبیاری گیاهان دریایی ...بیکار...به طرز خفنی پولدار...ماشینم لامبورگینی....دارای خونه ای دوبلکس تو جردن...ویلا در جزایر هاوایی...به دنبال دختری زیبا...داف...موبلوند...قد160...به همراه پدری پولدار ... جهت کسب اطلاعات بیشتر 12 شب به بعد به این شماره پیامک ارسال کنید:....0936
هه..هه....تموم شد بلاخره!!!کلی حال کردم...بازی خوبی بود ....(یاد وبلاگای گروهی مون و مشترک با راحیل افتادم...!!!)دفعه بعدی نوبت راحیله که تو کافه من آپ کنه!!!!![]()
صاحب کافه
دیگر رد پاهایم را دنبال نکن
کفش هایم را برعکس می پوشم
فکر کنم قلبم هم پشت و رو شده!
تا اطلاع ثانوی برعکسم!
***
دیشب پپرونی سفارش دادم و آبجو
و منتظر نشستم!
معلم خوبی هستی برای واحد صبر...
دیشب سیگارهایم را نصف کردم
برای اینکه با معلمم شریک بشوم
هر بار برگه را سفید تحویل می دهم!
هیچ وقت به معلمت دل نباز!
پ.ن:تاریخ ازدواجتان را با انتخابات تنظیم کنید! برای اطلاعات بیشتر می توانید به آخرین پست وبلاگ شبگیر مراجعه کنید
قوتم می بخشد
راه می اندازد
نام بعضی نفرات رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست...(نیما یوشیج)
خطاب به شماها بود! چیه باور نمی کنی؟ الان محبتم قلمبه شده...اگه جنبه دارید بقیه شو بخونید! دارید؟ مطمئناْ؟...همتونو واقعاْ از ته دل دوست دارم!a lot!![]()
داشتم فکر می کردم اگه برا روحامون هم آینه وجود داشت اون وقت روح هر کدوممون چه شکلی بود؟
چند شب پیش خواب دیدم منو صاحب کافه با هم شهید بهشتی قبول شدیم! تو خواب رو هوا بودم! ولی چنین چیزی در عالم واقع امکان پذیر نیست چون صاحب کافه هیچ رشته ای اونجا انتخاب نکرده!
تازگیا جغد شدم!جدی میگم نخند!تا دم سحر خواب ندارم! بعدش هم باز خوابم نمی بره تا ساعت ۶ و اینا بالاخره با مصیبت می خوابم تا لنگ ظهر!
فیلم The Soloist رو به آدمهای فیلم باز( و نه اونایی که همین جور عشقی فیلم می بینن!) توصیه می کنم! لازمه ش علاقه به موسیقی و حوصله ی زیاده!
می دونم چرت و پرت گفتم ولی تا دو روز دیگه همتون می خواستین بیاین اینجا دونه دونه موهای نازنین منو از ریشه دربیارید که چرا اپ نمی کنی! برای اینکه آپ کنم اونقدر صبر می کنم تا مطمئن بشم همتون پست قبلی رو خوندید و نظر گذاشتید(نه مرگ من کی انقدر به مخاطبا و رفقای مجازیش حال میده؟؟؟!)
چرا دیگه از این بازی های وبلاگی نمی کنید من هوس کردم!![]()
کانون مفتح توی خیابون شریعتی جایی بود که مدیر سابقم مازیار رامین راد علاقه ی زیادی بهش داشت! هرسال تابستون که یه همایش رو شاخش بود! بماند که توی خود سال تحصیلی ۳تا ۴ بار ما رو به بهانه ی مختلف بعد از مدرسه می کشوند اون جا که حرف بزنه تقدیر کنه و گروه موسیقی سنتی برامون بیاره که سرسام بگیریم! پیچوندن این همایش ها اون موقع شاقترین و هیجان انگیزترین کار دنیا بود!...تنها مواقعی که شاید برای رفتن یه کم وسوسه می شدیم بعد از کنکور بچه های پیش بود که می خواست رتبه خوباشو برامون رو کنه! که روی سن بشینن از درصدها و عادتهای درس خوندنشون بگن و این که چه رشته ای قبول شدن!...اون موقع ها من همشونو با حسرت نگاه می کردم و می گفتم یعنی میشم یه روزی منم...! نه این که دلم بخواد اون بالا باشم دلم می خواست منم مثل اونا راحت شده باشم! بی دغدغه وخوشحال!
روز سه شنبه از آموزشگاهی که تمام پارسال اونجا قلم چی می دادم زنگ زدن و گفتن پنجشنبه یه جشن هست برای تجلیل از رتبه های برتر میای؟... پرسیدم کجا؟ و جواب داد کانون مفتح تو شریعتی و قلب من فرو ریخت...به جون خودم!
از در که وارد میشم یه موج نوستالژی خیلی سهمگین منو با خودش می بره! از غرق نشدنم تعجب می کنم! حتی شیرینی هاهم همون مزه رو میدن!
دور اندیشی کردم و یه مقنعه با خودم بردم! و دور اندیشی به جایی بود چون بدون مقنه توی سالن راه نمی دادن! یه label بهم میدن که بندازم گردنم و یه لوح که پشتش اسم و رتبه و رشته ام درشت روی یه کاغذ چاپ شده! ولی من هرچی فکر می کنم رتبه ای به اسم 207 یادم نمیاد! می خندم و به خانومی که اون جاست میگم چه خوب شما رتبه ی منو 100 تا آوردید پایین! میگه مال زیرگروهته! واقعاً؟ ولی اون که 205 بود!! بی خیال میشم و می رم که مقنعه مو سرم کنم ...توی سالن یه نفر دیگه خودشو تیکه پاره می کنه که ماها رو به ترتیب رتبه بچینه روی سن! دو رقمی ها پایین سن و ماها بالا!...پسرها که تعدادشون شاید حتی کمتر از نصف ماست منتظر می مونن! وقتی بالاخره اونجوری که می خواد چیده میشیم باید خودمونو معرفی کنیم و رتبه رو بگیم و من تنها زبان بین دخترهام! کنار من 240 تجربی نشسته و چون بلافاصله بعد از من رتبه شو میگه به جای 240 میگه 207 و من مجبور میشم تا آخر دلداریش بدم که اشکال نداره کسی حواسش نیست ولی خودش معتقده وقتی باید لوح ها رو بگیریم بالا خیلی ضایع میشه!... تقریباً همه ی دو رقمی ها هنرن! بعد از همه ی این بساطا نوبت عکس گرفتن میشه و همون خانوم این بار خودشو تیکه پاره می کنه که موهامونو بکنیم تو! همه اول پوزخند می زنیم ولی بعد مسولین تا مرز سکته میرن و همه مجبور میشیم چتری ها و فکل ها و...رو بدیم تو! تاکید می کنه که که پا رو پا نندازیم لوحا رو یه جوری رو پا بذاریم که کوتاهی مانتو معلوم نشه! بعد تهدید می کنه که اگر مجبور شن با فتوشاپ عکسو درست کنن هممون چه وحشتناک میشیم! و در آخر تعدادی جایزه بهمون تقدیم میشه! همین که بسته ی سنگین پیچیده شده توی ارزونترین کاغذ کادوها ممکن رو می گیرم می فهمم کتابه و ذوق می کنم! ولی همین که می رم پایین ناامید میشم! از بین سه تا کتاب یکیش دیکشنری آکسفورده! واقعاً که! به چه کسی اینو دادن! من هشت ساله دارم با این دیکشنری زندگی می کنم! بعدی کتاب "شما که غریبه نیستید" هوشنگ مرادی کرمانیه که 4 سال پیش خوندمش و آخری که از همه کوچیکتره"قصه ی کوچکترین مدرسه ی دنیا"ست! این یکی بالاخره خوشحالم میکنه! مدتها در صدد خریدنش و پیدا کردن وبلاگش بودم!(لینکش تو پیوندا آخریه!)
برادرم یک بند غر می زنه که حالا که راحیل اومد بریم ولی مامانم میگه پسرا گناه دارن و خیلی بده بعد از اینکه این همه منتظر شدن یهو سالن خالی شه!(مرام و معرفت رو صفا کنید!)
تعدای هنری ها بین پسرا از دخترا هم بیشتره! وقتی می شینن مامانم یکی از پسرا رو نشون می ده میگه اصلاً نمیشه گفت چه رشته ایه! من با اطمینان کامل میگم هنره!! وقتی خودشو معرفی می کنه و میگه رتبه ی 18 هنر قیافه من این شکلی میشه!
بین پسرا هم باز یه زبان بود فقط رتبه 230! این بار خانوم مامان میگه این حتماً با تو می افته یه جا رتبه ش بهت نزدیکه! من چپ چپ نگاش می کنم و بعد خودش توضیح میده که وقتی می خواسته بره دانشگاه رفته فهمیده همکلاسی هاش کیا میشن! بله! من نمی دونم چرا نرفته کارآگاه بشه!
پ.ن۱: یعنی من می تونم هم روزه بگیرم هم ورزش کنم؟
پ.ن۲: خیلی دلم می خواست براتون عکس هم بذارم ولی نمی دونم این دوربین جدیده رو چه جوری میشه به کامی وصل کرد! USB port نداره! به جان خودم! همه جاشو گشتم! ماهم memoryخوان نداریم! سایت قلم چی هم عکس نذاشته! شرمنده!
پ.ن۳:دلم برای مشاورم تنگ شده!![]()
فعلاْ!
می بینم که همتون جفت پاهاتونو کردید توی یه کفش که آپ کنم! خب خوشگل! مهندس!(مینا و آیدین صدای آه کشیدنتون اومد!
) باید یه جو اتفاق و حادثه و حس وحال برای آپیدن باشه دیگه نه؟
می پرسی چه خبر؟...هیچی! سلامتی! زندگی می کنیم!کلاس رانندگی( واقعاْ تو این گرما عین شکنجه است!
کاش عین ماتریکس می شد برنامه شو بریزم رو مغزم!)می ریم می دویم!(چه خودمو تحویل گرفتم جمع بستم!) پشت سرش هم اسکیت...زمین شلوغ! یه مشت بچه ی فینگیلی اون وسط! دقیقاْ وقتی میای spin بزنی زرت میان می زنن بهت وفتی هم بخورن زمین تو رو چپ چپ نگاه می کنن!
کتاب می خونم!...کی "شاهدخت سرزمین ابدیت" رو خونده؟ "آرش حجازی" نوشته!
ای وای! عالی بود محشر بود!
فضاسازی یک٬چیدمان بیست٬داستان آس!(قابل توجه کسانی که به افسانه و اسطوره و معجزه و تقدیر و این جور مسائل علاقه مندن! البته کتاب تخیلی نیست یه هوا هم تم فلسفی داره ولی یه جور رنگ و بوی فانتزی هم توش هست!)
تا حالا به خودت حال دادی بری تو یه کافه بشینی قهوه بخوری؟ یکشنبه این کارو کردم سعی کردم کتاب هم بخونم ولی به علت استرhق سمع زیاد موفقیت آمیز نبود(کور خوندی اگه فکر کردی می نویسم چی شنیدم!
اخبار کاملاْ سیاسی بود...معذورم! بوی سوختگی حس می کنم!) انقدر رفته بودم تو جو که صاحب کافه(این صاحب کافه نه! اون یکی!
) گفت زیر سیگاری هم بدم خدمتتون؟
...ولی کافی شاپ باحالی بود!
آهان راستی یه مساله رو باید باهاتون در میون بذارم و نظرتونو بپرسم رفقا! من در یه زمینه به شدت خودخواهم! هیچ خوشم نمیاد فیلم یا سریالی که خیلی دوسش دارم از تلویزیون خودمون پخش شه! یعنی متنفرم از این که همه ی مردم ببینن! خز و خیل میشه کلاس کار میاد پایین متنفر میشم وقتی دوبله میشه ٬ سانسور میشه از قمر خانوم تا پارمیدا راجع بهش حرف بزنن! الان گوشه وبلاگا که دیدی تبلیغ می کنه؟...هی می نویسه "فرار از زندان" به زودی از شبکه۳! می رم از برج میلاد می پرم پایین! باور کن! یعنی مثلاْ "جومونگ" از شبکه ۳ پخش شه بعد "prison break" هم همینطور؟خداااا!! تصور کن scofield رو اسکوفیلد تلفط بکنن فرناندو و دوست دخترشو خودشون به زن و شوهر تبدیل کنن و Tbag هم کلاْ حذف کنن چون ملت چیزی راجع به امثالهم نمی دونن ما از این جور مسائل نداریم تو کشور پاک و مقدسمون!![]()
یا این که یه کارگردانی داره از روی Lost یه سریال می سازه! بابا نکنید! مرگ من! مثلاْ چه جوری می خواد ایرانیش کنه؟...شخصیت سایرو چه جوری می خواد نشون بده...؟ مثلث جک٬کیت٬سایر چی؟...گذشته ی کیت چی؟...بعد اون زوج کره ای از کجا قراره بیان؟ افغانستان؟....تو رو خدا! شماها همین گندی که هستین خوبه خراب ترش نکنید! برید ترانه ی مادری و چه می دونم داستان زندگی یه پیامبر دیگه و از این جور اراجیف بسازید بودجه مملکتو به باد بدید!(لطفاْ ابداْ فکر نکن من کافری ٬ ملحدی چیزیما! نه! ولی اخه داستان زندگی پیامبر خدا رو هم اونجوری که لایقه نمی سازن اونم با این همه خرج!) حالا شماها بگید: آیا بنده یک خودخواه پست فطرت انحصارطلبم؟ یا نه حق با منه؟ (جالب این جاست که در مورد کتاب این جوری نیستم! احتمالاْ به خاطر این که این جور بلاها کمتر سر کتابا میاد!) نه خواهش می کنم! لطفاْ prison break رو عامه پسندش نکنید
یا هر فیلم و سریال دیگه ای رو! قلبم طاقت نمیاره به خدا! (به این نکته توجه کنید همتون که این سریالا توی خود امریکا به نوعی عامه پسند محسوب میشن ولی عامه پسند ایرانی دیگه تهوع آوره! you know!)
پ.ن۱:ماده ی ۶۳۰ قانون اساسی میگه: هرگاه مردی همسر خود را در حال ز.ن.ا با مرد اجنبی مشاهده کند و علم به *تمکین زن داشته باشد می تواند در همان حال آنان را به قتل برساند. حکم ضرب و جرح در این مورد نیز مانند قتل است.(*تمکین به زبون ساده یعنی که زن به نوعی به اون مرد نیاز داره از لحاظ مالی یا احساسی!)
و ماده ی ۱۱۴۶ میگه: طلاق خلع آن است که زن به واسطه ی کراهتی که از شوهر خود دارد در مقابل مالی که به شوهر می دهد طلاق بگیرد اعم از این که مال مزبور عین مهر یا معادل آن یا بیشتر یا کمتر از مهر باشد!(یعنی زن باید در ازای درخواست طلاق به واسطه ی کراهت از شوهرش هزینه ای هم بپردازه!)
و حالا چند سوال: منظور از مرد اجنبی چیه؟ یعنی خارجی؟یعنی مردی که شوهر نمی شناسه ولی زن می شناسه؟ یعنی اگر مرد مورد نظر پسرعموی خود شوهر بود دیگه اجنبی محسوب نمیشه؟....یعنی آدم کشتن انقدر کار کوچیکیه که به همین راحتی اجازه ی انجام دادنش صادر میشه اونم دو نفر در آن واحد؟... وبالاخره این که دوست نداشتن اون قدر گناه بزرگیه که باید به خاطرش هزینه ای پرداخت ولی آدم کشی کاملاْ جایزه؟...به نظر شما چرا تو دنیا به مسلمونا میگن تروریست؟...به نظر شما من حق دارم یه فمینسیت دو آتیشه باشم یا نه؟
پ.ن۲:این واسم sms اومد از فردی که تو پست قبلی با نام های کنه و فلانی ازش یاد شد! (ولی فکر کنم خدا بخواد دیگه بی خیال شد!) با این حال sms باحالی بود!
Give laugh to all but smile to one. Give love to all but heart to one
. Let everybody love you but you love one!
پ.ن۳:هر روز به خودم میگم: امروز دیگه کمدها رو مرتب می کنم ولی هی خودمو می پیچونم!...هی میگم میشینم آیین نامه می خونم باز هم خودمو می پیچونم!
پ.ن۴: به نظر شماها من می تونم خودمو یکی از دیوارای اتاقمو رنگ کنم؟![]()
پ.ن۵: دویدن با آهنگ Rythm Divine انریکه معرکه است!![]()
پ.ن۶: ای وای! چقدر زیاد شد!![]()
فعلاْ!
کلماتی بود که در ۱ دقیقه به ذهنم رسید! بازی بود به دعوت مینا! البته خودش توضیح نداد مجبور شدم برم از تو وبلاگ جوانمرد کشفش کنم!
هر چی نشستم فکر کردم دیدم هیچ تغییری دلم نمی خواد توی این وبلاگ بدم!!...آخرشم هیچ قالبی پیدا نکردم که کاملاْ به دلم باشه...این قدیمیه رو برگردوندم!.. دنیای مجازی چند وقتیه دلمو زده!
فعلاْ!
