| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
خانه دوست کجاست؟
می دانم هر رهگذری که از این وبلاگ رد می شود قطعاً نگاهی به آرشیوم میندازد ببیند چند وقت است وبلاگ می نویسم، وقتی دو سال و نیم را حساب می کند فکر می کند با یک کامنتدونی رو به روست در شرف ترکیدن می بیند دو سه تایش که از همین" سلاام دوست عزیز وبلاگ خوبی داری" هاست، ده تا هم بین آیدین و مینا و جوانمرد در چرخش است، ده تای دیگر هم کامنت های دوست های دانشگاه ست که به من خیلی لطف دارند. بعد هم احتمالاًنشانگر موشواره(چیه؟ بعد از قرنی اومدم پارسی را پاس بدارم هرتون رو ببندید!) را می برد رو ضربدر و می رود وبلاگ دهان پرکن تری را پیدا کند که اوضاع سیایسی را نقد کرده باشد، از روشنفکریش حرف زده باشد! از اینها که خیلی غیر مستقیم می گویند من بهترین وبلاگ نویس دنیام و بقیه باید بروند بوق بزنند...
حالا همه ی اینها را چرا دارم می گویم؟ دچار معضل یا پارادوکس یا مساله ای شدم این روزها....چرا یکهو همه ی دوستان مجازیم گم و گور شدند؟ دوستهای کوچکتر از خودم چنان رفته اند پی درس و مشق که رستگار رحمانی(1) هم خجالت می کشد... من این وبلاگ را وقتی باز کرد که می خواستم بروم سوم دبیرستان، آن هم مدرسه ای که زندان گوانتاما و گشتاپوهای نازی پیشش سوسک بودند، عین تراکتور هم می نوشتم، آن وقت نمی دانم این بچه ها چه فکری می کنند که می روند هر سال خودشان را زیر کتاب های کپکی آموزش و پرورش له می کنند....! نکنید جانم! خوب نیست! مرد(به ضم م) آن خر از بس زدیدش! از همین صاحاب کافه که آمارم را بگیرید بهتان می گوید دم امتحانهای نهایی چپ و راست هندسه تک می شدم باز هم در کمال پررویی سر کلاس ها اشتیلر ماکس فریش(2) را می خواندم، تازه آن زمان هنوز به ادبیات انگلیسی فکر نمی کردم و مهندسی IT رویایم بود(قطعاً هندسه در IT کاربرد ندارد!) الان هم کاملاً سالم و سرحالم و اصلاً هم یادم نمیاید و برایم مهم نیست که مثلاً امتحان ماهانه ی حسابانم چند شد و واکنش معلمم چه بود و...! یک سری زدند توی خط معنویت و مذهب و عشق و نقل قول و حکایت های علمی و... خب وقتی یکی می آید چپ و راست شعرهای عاشورایی میگذارد و آن یکی دو تا آیه ی قرآن می نویسد و پشت سرش یکی شعر سهراب و... توقع دارید این دوستی مجازی چطوری ادامه پیدا کند؟ من کی هستم که بخواهم راجع به آیه های قرآن نظر بدهم و اصلاً چه نظری می توانم بدهم؟ مثلاً"بله خدایا شما درست می فرمایید!" یا تا شقایق هست زندگی باید کرد...so what؟ من روی شعر سهراب نظر بدهم؟ خب آن بنده خدا توی قبر بندری می زند که... حداقل از عرفانه یاد بگیرید نظرات را ببندید! تعدای دیگر نیست شدند! کاملاً درست خواندید: نیست شدند! یعنی خیلی غیرمنتظره از دنیای مجازی محو شدند! یا وبلاگ را بستند و رفتند یا نبستند و رفتند یا به هر دلیلی دلشان نخواست این طرف ها بیایند...روحشان شاد! یک دقیقه سکوت! می مانند تعدادی غول وبلاگ نویسی که همیشه وبلاگ هایشان را خوانده ام و کم نظر داده ام... خیلی کم! انقدر که اصلاً من را نمی شناسند! خب شما بگویید من در وبلاگ آنی دالتون که چپ و راست وبلاگ برتر می شود و به تنهایی نقش بزرگی در برانداختن سنت ترشیدگی ایفا می کند یا موسیو گلابی که وقایع اتفاقیه اش را همه دنبال می کنند یا نیما دهقانی که که خدای شعر طنز است چه نظری می توانم بدهم؟ انقدر از من بزرگتر هستند که کاملاً حق دارند هر نظری دادم بگویند" بشین سر جات بچه! حداقل بذار ترم اولت تموم شه... تو هنوز همه ی وجودت بوی مدرسه میده..." آن قدر هم افراد فرهیخته دور و برشان ریخته، ان هم دست به نقد که موقع نظر دادن احساس می کنم قطره ای هستم در اقیانوس آرام! بدبختی است که از این اخلاق ها هم ندارم بروم مردم را دعوت کنم به وبلاگم چون "به منم سر بزن" خشک و خالی توی کامنت های خودم مثل فحش است!( استثنا: در صورتی که دوستم باشد اگر نیاید بگوید به من هم سربزن آن وقت فحش است! متوجهید که؟) خلاصه که به قول آن روباه توی شازده کوچولو( که عاشقشم و دو برابر شازده کوچولو دوستش دارم!)"اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدم ها مانده اند بی دوست!" من جمله ی آخرش را با حفظ کپی رایت روباه جان دستکاری می کنم و می گویم "راحیل مانده است بدون دوست مجازی جدید!" however مخلص دوستهای قدیمیش هست دربست! فعلاً پ.ن1: خب درسته که حقش بوده! یعنی حتماً انقدری خونده بوده که دو تا رتبه 1 آورده! ولی من نمی دونم چرا همیشه از آدمایی که محض تفریح میان کنکور زبان میدن رتبه 1 هم میشن حرص می خورم! پ.ن2: خوندن این کتاب رو توصیه می کنم نکته ی فلسفی جالبی توش مطرح میشه:این که هر آدمی کاملاً حق داره هر وقت دلش خواست دوباره با هویت تازه ای خودش رو از نو بسازه! فقط حوصله میخواد! اشتیلر/ماکس فریش/علی اصغر حداد/نشر ماهی پ.ن3: همیشه با نثر شکسته می نوشتم! این بار کتابی نوشتم ببینم چه اتفاقی می افته! کلاً همون شکسته بیشتر فاز میده! پ.ن4: باور کنید تقصیر رفیق ناباب بود! من نمی خواستم اون قالب گوگولی رو عوض کنم! ولی ترکید و دیگه بالا نیومد! بعد رفتم تو نایت اسکین پیداش کنم از اول بریزمش دیدم کلاً نیست! سر به نیست شده گویا! حالا در به در دنبال قالب بگرد! منم که مشکل پسند... اینو پیدا کردم گفتم فعلاً تو فاز بنفشم با این سر کنیم ببینیم چی میشه! قول میدم تا 1 ماه عوش نکنم!(استثنا: مگر اینکه اینم بترکه!) |+| نوشته شده توسط R.Z در شنبه دوازدهم دی 1388 و ساعت 3:35 بعد از ظهر |
The Lady or The tiger؟
از خدا که پنهان نیست از شما چرا پنهان باشد ما اول که رفتیم دانشگاه کلی ناامید شدیم...چرا؟ چون به هوای ادبیات قرن نوزده و نمایشنامه و شکسپیر وشعر و چه چه رفتیم سر کلاس جلومون دستور زبان و واژگان و درک مطلب و از این جور مسائل گذاشتند که برای تک تکمون افت داره به جان خودم! خصوصاً دستورش که یک جاهایی می ره تو مایه های a car و an apple! از اون بدتر وقتیه که استادش یهو فکر می کنه داره به مشتی (به ضم م) کودک interchange درس می ده می گه:اجازه بدید من این نکته رو به فارسی بگم! از این افتضاح تر می شه وقتی که بعضی از دوستان لطف می کنند و به بحث با استاد میپردازند در رابطه با همون an apple به همون زبان فارسی! موجب می شه من موهامو بکنم! حالا همه ی اینا رو چرا گفتم؟ چند هفته ی پیش استاد Reading احساس کرد ماها خیلی گناه داریم و استعداد ادبیمون داره بدجورحیف می شه به عنوان تکلیف یک short story داد و ما هم که انگار قراره چخوف بخونیم و نقد کنیم داشتیم پرواز می کردیم.
داستان مورد نظر The Lady or The Tiger نوشته ی آقایی به نام Frank Stockton در قرن نوزدهم بود که اگه فکر کردید ترجمه اش می کنم میذارمش اینجا تا تهش رو کور خوندید!!
استاد مهربان هفته ی بعد یک تکلیف دیگه هم داد! اونم این بود که خودمون داستانو تموم کنیم!! منم که فوق العاده احساس نویسنده بودن و اینا داشتم! بعد از نوشتن پایانم احساس می کردم قله ای فتح کردم تو مایه های اورست! خیلی شیک پایانمو تایپیدم ای میلش کردم! فرداش رفتم دانشگاه و با شنیدن بقیه ی پایان ها احساس کردم اورست که هیچی تپه هم هیچی همین سربالایی وحشتناک کوچه مون رو هم فتح نکردم! من به این همه خلاقیت که می تراوه از هم کلاسی هام افتخار می کنم! به جان خودم!! دقیقاْ این احساس بهم دست داده بود که باید برم کشکی چیزی پیدا کنم بسابم!! حیف که وقت ذیقه (زیق؟ ضیق؟ ظیق؟ خاک بر سر من که هنوز املای این کلمه رو بلد نیستم!) وگرنه تک تکشون رو اینجا می نوشتم تا شماها هم انگشت به دهان شید. خلاصه از پایان کلیشه ی خودم دپ بودم تا زمانی که استاد جواب داد you have a talent for narrating stories etc. ومن حالم بهتر شد! یکی از بچه ها پایانش رو گذاشت رو وبلاگش و به منم پیشنهاد کرد! خواهش می کنم کلیشه بودنش رو ببخشید! باخلاقیت خودتون بخورید سیر شید!!این علامت سوالا و این puctuation ها هم که می بینید چپ اندر قیچی هستن از ازل درست بودن این بلاگفا یه ذره خله! من معذرت میخوام! The steps of the young man toward the right door were uncertain. Surely his love wouldn't lead him to a horrible death. But deep inside him a suspicious voice kept murmuring how can you be sure of that? His hand reached for the handle, held it for a few seconds. Closing his eyes he let it open. Every breath was held, all eyes were focused. He, staring at the darkness inside, was waiting for his destiny to come out. The roar of the furious hungry tiger made many people turn their faces. Poor lad didn't have a second to regret his lover's betrayal since tiger's powerful claws knocked him down and torn off his chest in a flash. Princess's face was cold and calm. She wasn't looking at the scene. Her eyes were fixed somewhere above the arena apparently not hearing the whispers about her being heartless and indifferent. After a while the tiger moved back. His torn off body, covered with blood wasn't recognizable. Then the princess stood up and entered the arena so quickly that nobody had the chance of stopping her. She walked straightly to the tiger as elegant and graceful as ever even happy like going to see an old friend. The tiger didn't miss another chance of having food. Before the gamekeepers could do anything it jumped on her too. All king's shouts and outcries were totally useless. The tiger killed his daughter immediately and after a while his dead body was laid there right beside him with no sign of being a princess one day. The whole arena was silent. Nobody moved, nobody talked, and nobody knew what to think. That tragic ending left everybody in shock. A few weeks after this incident the king, unable to bear his beloved child's death passed away. And with his death his special way of doing justice to accused ones got repealed.
Now, however, at winter's snowy nights or on summer's golden afternoons many elderly of the land tell it to the young as an anecdote. Some conclude what the princess did was right and that she was loyal. Some say she didn't want to commit a suicide but watching her love dying made her do so. And some say her arrogance and jealousy didn't let any of them live longer. At the end they bring up this question that none of them are sure about its answer themselves" What would be your choice if you were in princess's shoes? The lady or the tiger?" می دونید همون موقع که من در حال خلق این تراژدی بودم ویلیام داشت رومئو و ژولیت رو می نوشت! تو آخرش مونده بود نامرد متقلب اومد از رو دستم نگاه کرد... یه چیز دیگه میگم بعد واقعاً می رم و گورمو گم می کنم: دیروز به تنهایی دیوار اتاقمو رنگ زدم از نوع بنفش! خدایی این یکی در حد فتح اورست بود دیگه!! بگید بود و خوشحالم کنید!
|+| نوشته شده توسط R.Z در شنبه پنجم دی 1388 و ساعت 10:44 بعد از ظهر |
Monolog
When I start crying it's impoosible to stop When I feel blue it's impossible to come over it When I say something that I shouldn't have it's impossible to get it back |+| نوشته شده توسط R.Z در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 11:6 بعد از ظهر |
بابا بچه پر رو!!
نه هیچ خبر خاصی نیست(البته خبرهایی عادی شده اند این روزها...!) نه روز خبرنگار است و نه من روزنامه نگارم و نه غیره!! فقط جمعه ازم تقدیر شده و دچار فوران احساسات و جو گرفتگی شدم آنجا که علی کاشفی خوانساری دبیر جشنواره گفت: من بر خلاف دیگر دوستان می خوام بهتون توصیه کنم به این حرفه نرید چون فشار کار به حدی زیاده... ویک سری چیزهای دیگر!
به هر حال! آقای کاشفی مسلماْ نمی توانست یا نمی خواست یا نمی شد یا هر "نمی" دیگری که خودتان دوست دارید اصطلاح کرم نوشتن را بیان کند... ولی من را یاد شعر(یا چیزی شبیه آن) ابراهیم رها به مناسبت روز خبرنگار انداخت! طنزپرداز عزیزتر از جان ترسناکی که جایش از هر دو لحاظ در ۴۰چراغ خالی است!! می نویسمش به همان دلایل بالا! نظرات را هم می بندم( که به این معنی نیست که نظر ندید برید رو پست قبلی در صورت تمایل! فقط تمایل!) چون پست نیست میان برنامه است... "بابا بچه پررو!" من یک خبرنگارم یک خبرنگارم خبرنگارم نگارم نگارم تو رو خیلی دوست می دارم/ عزیزم نمی دونی... (ببخشید اشتباه شد!) *** من سال هاست که می نویسم روی این کاغذ کاهی آن هم به چه ماهی من سالهاست که می نویسم تنها به یک دلیل! نه، نه به خاطر خبر رسانی نه به خاطر رسالت مطبوعاتی من سال هاست که می نویسم فقط چون رویم خیلی زیاد است...!! *** کاغذم شده پاره قلمم هم رفته توی... توی چشمم!! و من سالهاست که می نویسم! یکی نیست بگوید: بابا بچه پر رو!! *** من روز دارم روز دارم دارم و دارم خواهند زد روزی!! حالا ببین کی گفتم من روز خبرنگار دارم در این روز همه به شادی روزنامه ام را می بندند و همکارم تشریف می برد تا راه های دور و آب خنک گرم است از بس هوا! من یک خبرنگارم من در روز خود مورد تقدیر قرار می گیرم فقط تقدیرش کمی درد دارد! باور کن! |+| نوشته شده توسط R.Z در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 11:26 بعد از ظهر |
I should've known...
بعد از کنکور خیلی منتظر شدم یه چیزی حس نوشتنمو تحریک کنه ولی هیچ اتفاقی نیفتاد! نه تنها حس نوشتن رفت یه جایی خودشو گم و گور کرد بلکه یه ناامیدی خاصی آرو آروم چترش رو روی من باز کرد!انگار توقع داشتم یکی پشت در دانشگاه با بادکنک و کیک وایستاده باشه و بگه surprise!! انگار قرار بود هیجان زندگی بیشتر شه مثل وقتی توی شهربازی ترن بعد از سربالایی می افته توی سرازیری! خب This is it... آره انتظار احمقانه ای بود بزرگتر عزیز! جمعش کن اون پوزخندتو! نمی خواد یه جوری بهم نگاه کنی انگار خیلی سرد و گرم چشیدی! به نظر خیلیا نوستالژی یه جور بیماریه! اگه این جوری باشه خب آره من یه بیمارم! یک انسان نوستالژیک! و امشب دچار حملات حاد شدم! انقدر flash back زدم که حتی نمی تونم بگم تو کدوم خاطراتم چرخ خوردم ولی بیشتر از همه دنبال چیزی می گشتم که انگار گمش کردم I can't find it and I'm getting mad... وقتی یه نگاه به آرشیو وبلاگم میندازم حالم بد میشه! دوسال...بیشتر از دوسال سیاه کردم از چیزایی نوشتم که هیچ اهمیتی ندارن برای آدمایی که هیچ وقت ندیدم و مدام باید از جواب دادن به این سوال خودم طفره برم: که چی؟ خب که چی؟...خصوصاْ با آمار شرم آور بازدید کننده ها! crap,crap,crap! در عنفوان کودکی گل آفتابگردون و ستاره دو تا آهنگ آریان که سالهای ۷۹-۸۰ به شذت بازارش داغ بود... وقتی ۵شنبه یه remix ازش خوندن اشکای من همینطوری اومدن پایین از ته دل خدا رو شکر می کردم که سالن تاریک بود! آخه کدوم دیوونه ای میره کنسرت گریه می کنه؟ ولی من گریه کردم به یاد۸-۹ سال پیش وقتی عاشق گیتار زدن شدم!... پ.ن۱:حالا فکر نکن من خیلی اشکم دم مشکمه لطفاً! پ.ن۲:خوب می کنم قالب عوض می کنم! تنوع چیز خوبیه! تازه همکلاسیم هم مهر تایید بهش زد! پ.ن۳:اصلاً هم قول نمیدم که از این به بعد زودتر آپ کنم! همینه که هست! پ.ن۴:چطوری میشه از پ.ن خلاص شد؟ اینم یه بیماری مجازی دیگه است که من دارم؟ |+| نوشته شده توسط R.Z در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 3:51 بعد از ظهر |
تعلیق!
برای یه مدتی نمی نویسم....تا زمانی که حس وبلاگ نویسی رو دوباره پیدا کنم ولی وبلاگ هاتون رو می خونم حتی اگه کامنت نذارم!
|+| نوشته شده توسط R.Z در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 4:59 بعد از ظهر |
Lonliness
وقتی خیابون بارون زده است و خیس
و دم به دقیقه صدای چرخ ماشین ها روی خیسی آسفالت که می دونم می دونی چه توستالژیکه و باحال!میاد... این جور وقتاست که نمی خوام تنها باشم وقتی دم غروب خورشید آبنباتی شد و دریا عاصی این جور وقتاست که نمی خوام تنها باشم وقتی درو می کوبم بهم و پرت میشم روی تختم تا بالشتم با اشکهام خیس بشه آره! اینجور وقتاست که نمی خوام تنها باشم وقتی دارم بستنی قیفی می خورم و دماغم اون درد قدیمی رو می گیره....دوست ندارم تنها باشم! وقتی دارم کتاب می خرم وقتی دارم تیپ می زنم وقتی آهنگ گوش میدم وقتی.... آره این جور وقتاست که تازه می فهمم چقدررررررررررر تنهام! |+| نوشته شده توسط R.Z در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 10:37 بعد از ظهر |
اصطلاح جدید آمریکایی ها!
!Let's go Iranians= بیاین شورش کنیم!!!
|+| نوشته شده توسط R.Z در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 9:6 بعد از ظهر |
آقایون خر نشن لطفاًَ،خانوما آه نکشن خواهشا!
خانوم ها و آقایون بگین ببینم شماها هم از اون دسته از افرادی هستین که سر سه سوت تحت تأثیر زرق و برق هالیوود قرار می گیرن یا نه؟ مثلاْ یه روز صبح که از خواب پا میشی سلانه سلانه می ری سمت دستشویی و یه آب به صورتت می زنی بعد چشمت می افته به عکس خودت توی آینه و غر زدنت ها شروع میشه:"اه اه نگاه کن اینم شد رنگ پوست؟ عین شیربرنج!" یا "وای امان از دست این موها!بازم شاخ شدن..!" یا "خدایا چی میشد اگه این جوش های روی پیشونیم نبود؟" "چی میشد اگه دماغم این قوز رو نداشت؟"و....بعد می ری صبحانه بخوری و تلویزیون رو روشن می کنی و دست بر قضا جنیفر لوپز یا بیانسه یا شکیرا و یا کلاْ یکی از همین بانوان محترم سخت مشغول هنرنماییند اون وقت دیگه کفرت درمیاد و پیش خودت میگی:چطور خدا به یکی صدا و قیافه و هیکل و... با هم میده؟؟
خب حالا بذارید روشنتون کنم رفقا! بدجوری سرکارید! چند وقت پیش عمه م یه ای میل برام زد که شامل عکس celebrity ها بود با میک آپ و بی میک آپ!! وشماها می تونید ببینید که خودتون با همون قیافه ی کاملاْ معمولی که از خواب بلند میشید چقدر خوشگلید و اونا بدون آرایش چقدر معمولی و حتی خیلی وقت ها زشتن! تازه یه سری نکته ی دیگه هم هست که باعث خوشحالیتون میشه مثلاْ این که شکیرا فقط ۱۵۰ سانت قد داره(آخی کوچولو!) یا آنجلینا جولی مدام افسرده میشه و کارش به خودکشی و خود زنی هم رسیده و الان چند وقته به لطف برد خان و کلکسیون بین المللی بچه هاشون حالش بهتر شده(آدم باورش نمیشه نه؟) من براتون اینجا عکس جنیفر و هیلاری داف رو گذاشتم بقیه رو هم خودتون می تونید برید توی این لینک ببینید البته به شرط داشتن فیلتر شکن!
|+| نوشته شده توسط R.Z در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 9:25 بعد از ظهر |
و خداوند 16 مهر را آفرید....!
۱۶ مهر=روز جهانی کودک=تولد راحیل=روز جهانی بتون=جشن مهرگان=تولد مت دیمن
نتیجه گیری ها: من=کودک بتون=من بتون=کودک من=مت خودتون ادامه بدید . . . . . به هر حال تنها روزیه که مال خود خودمه!! مت هم که اون سر دنیاست مزاحمتی ایجاد نمی کنه!!! سلام ۱۹سالگی!!! پ.ن۱:خیلی مرسی از جوانمرد که سحرخیزانه اولین نفری بود که تولدم رو تبریک گفت بدجوری شادمان شدم!!!(تو پست قبلی کامنت گذاشته!) راستش من این پست رو دیشب نوشته بودم ساعت نمایششو واسه ۷صبح امروز تنظیمیده بودم ولی نمی دونم چرا چل بازی در آورد نیومد!! پ.ن۲:هر سال تولدم یه اتفاقی می افته چون خدا میخواد بهم یادآوری کنه حالا خیلی هم دور برت نداره غره نشو!سه سال پیش پام تو گچ بود(تو اسکیت داغون شد!!) امسال سرما خورده م با یه گلو درد بدجور!! نمی خواین یه کم به حالم دل بسوزونید؟؟؟؟ پ.ن:بچه ها hoho کیه واسه من کامنت خصوصی گذاشته؟ یه جوری هم حرفیده انگار همو می شناسیم؟ |+| نوشته شده توسط R.Z در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 7:0 قبل از ظهر |
|
درباره وبلاگ
خواستم از اطناب به ایجاز برسم...افسوس!
1- قالب زیاد عوض می کنم! 2-flash back زیاد می زنم! 3-هر وقت عشقم بکشه آپ می کنم! 4-انگیسی زیاد می پرونم! 5- به تبادل لینک بدون دوستی مجازی و یا واقعی اعتقادی ندارم! همین! بفرمایید وبلاگ تا از دهن نیفتاده! منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
دی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 پيوندها
کافه الناطنز نوشته های آیدین سیار سریع كلاس اول جيم سيخ شدگان محوطه ی باران خورده ی دانشگاه Hevean Gift UT English Literature Let's Embrace Words My English Literature World اندرميان حكايت وبلاگي بي واو بي لام بي نقطه نوشته هاي اتوبوسي دیوار آجری (هایکو) صید قزل آلا در اینترنت چرند و پرند یادداشت های یک دختر ترشیده شیطون بلاهای مثبت یادداشت های یک گلابی دیوانه یادداشت هایی برای یک همسر آینده انجمن دختران پشت بام نشین روزمرگی های من پشت دیوار خودم پرونده شماره 68 جغجغه:آرامش بخش اعصاب خرد کن چشمه ی جاودانگی قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |