تبليغاتX
واکاوی های کتاب خور - آنچه که گذشت...

یه تیکه از دفتر خاطراتم نوشته شده در 13 خرداد 89:

...دفترمو که ورق می زنم و برمی گردم به خرداد پارسال چی پیدا می کنم؟ یه یادداشت از وقایع پیش از انتخابات( هه هه! ضایع شدم! می خواستم یه چیزی از غم و غصه ی کنکور باشه با الان مقایسه ش کنم!) خب بی خیال!! اینو می خواستم بگم که از انقدر سریع گذشتن زمان می ترسم دفتر...دروغ چرا مثل سگ! می ترسم از این که آرو آروم دارم وارد دنیای مسولیت ها و روزمرگی ها و سگ دو زدن ها میشم، می ترسم از اینکه انگار یکی داره هلم میده توی جایی که نمیشه توش بی خیال بود، نمیشه همون کوالای همیشگی بود...می ترسم از قرمه سبزی، بچه داری، موی سفید، چروک دور چشم، چربی اضافه، کلیشه، دعوا با شوهرم، پول کم آوردن، تصادف کردن، منظم بودن، گپ زدن های مجبوری و خاله زنکی توی آشپزخونه،... می ترسم از فرداهای خیلی دور و می خوام که هرگز نرسن! نمی خوام مال من مثل مال بقیه باشه! اصلاً حالا که این طور شد نمی ذارم باشه! به راحیل بودنم قسم هر کاری می کنم که هی وقت زندگی کلیشه نداشته باشم! سر از کجا درآوردم...

می خواستم از زود گذشتن این دو ترم بگم که هر چند بالاخره ننگ سال اولی بودن پاک میشه ولی هم زمان قلبمو به درد میاره، هیچ وقت فکر نمی کردم روزهایی برسن که هیچ دغدغه ای نداشته یاشم، که کسی به انگلیسی پروندم پوزخند نزنه، بدونه تولستوی و سلینجر کی بودن... که کسی نگه ادبیات کشکه...فکر می کردم xها و yها و zها هیچ وقت خدا نمی خوان از جلوی چشام دور بشن..and now I'm here، یه سال تموم شد، حتی 19 سالگی هم دمشو گذاشته روی کولش!

چیزای زیادی بهم اضافه شد توی این 9 ماه...یه عالمه دوست، یه لابی آبی، یه عرشه ی آفتابی، دو تا کنده زیر درخت، یه سلف که فقط میز اخرش مهمه و بس! تعدادی استاد که هم خوبن و هم روی اعصابن و...!! یه دانشگاه گنده که مغرورم می کنه(1) و یه کتابخونه(2) که میشه بین قفسه هاش و خزید و مصداق واقعی یه bookworm شد! وبالاخره یه .....................................................................................!(3)!

آره این بود این نه ماه! خیلی پر و پیمون بودن! می دونی من مطمئنم وقتی بمیرم برزخم همین دانشکده خودمون خواهد بود، روح سرگردانم همه جاشو می گرده، مثل روزای اول، وایمستم زیر نور آبی لابی و نفس عمیق می کشم، روی نرده ی پله ها که میره سمت کتابخونه سر می خورم و روی حد فاصل دو تا راهروی طبقه ی اول که همیشه دلم خواسته راه برم و از ترس دوربینها نرفتم راه می رم...بدون هیچ سقوطی! همه جای دانشکده حالیه، سلف، بوفه، کلاس ها، عرشه، کتابخونه، بوی مرگ میده و اتاق انتظار منه،............................................................................................................! با آل استار های قرمزم روی لبه ی جدول راه می رم(4)، یه گوشه میشینم و جین آستین می خونم و بعد...بعد برزخم تموم میشه...برزخم میشه مرور همون اتفاق های کوچیک ولی دوست داشتنی که تولد دوباره ی منو ساخت! و من چه خوب می میرم..... چه خوب!

1) اینجا منظورم پردیس مرکزیه با اون سردرش که عاشقشم!

2) منظورم از این کتابخونه هم کتابخونه ی مرکزیه، لای قفسه ی کتابخونه خودمون نمیشه خزید!

3) توجه دارید که همه ی قسمت های دفتر خاطراتم برای عموم مناسب نیست و اون نقطه چین ها دراز دلالت بر همون قسمت ها دارن!

4) جدول پیاده روها تربیت بدنی، این همسایه ی نازنین ما که ارادت داریم خدمتشون!

* به کم آپ کردنم گیر ندید، اهمیت وبلاگ نویسی برام سقوط کرده به قعر جدول!

* عرفانه باعث و بانی آپ کردن منه!! یه کف مرتب بزنید براش که تو پست آخرش خیلی گل کاشته!

+ تاريخ شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 1:43 بعد از ظهر نويسنده کتاب خور |